صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
259
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) لشكر مكه در عرصهء مبارزه و اختلاف و دودستگى در صفهايشان قريش نيز ، اين شب را در لشكرگاه كرانهء دور دره سپرى كردند و صبح روز بعد ، گردانهايشان به حركت درآمدند و در پشت تپهء ريگزار درهء بدر فرود آمدند و چند نفر از آنان وارد حوض پيامبر شدند . پيامبر فرمود : بگذاريد [ آب بنوشند ] . از ميان اين چند نفر ، حكيم پسر حزام رست و سپس مسلمان شد و ايمان بس نيكويى داشت . و هرگاه سوگند ياد مىكرد مىگفت : « نه ، سوگند به آن كس كه مرا در روز بدر رهانيد . » وقتى قريش [ از ماجرا ] اطمينان يافتند ؛ عمير پسر وهب جمحى براى شناسايى و تعداد لشكر مدينه ارسال گرديد ، عمير سوار بر اسب دورى زد و سپس به پايگاه خودشان بازگشت و گفت : سيصد مرد ، كمتر يا بيشترند . اما به من فرصت بدهيد تا بدانم افرادى در كمين و يا پشت جبهه دارند ؟ در صحرا به گشتوگذار شروع كرد و از پايگاه دور افتاد و كسى ديگر را نديد . دوباره بازگشت و گفت : چيزى نديدم ؛ اما اى قريش ! بلايايى احساس مىكنم كه حامل مرگ است . شترهاى آبكش يثرب گرد و غبار مرگ به همراه آوردهاند . آنان ، جز ضربهء شمشير و مردان نخبه نيروى فراوانى ندارند . سوگند به خدا چنان مىدانم كه اگر هر يك از آنان كشته شود ؛ [ در مقابل ] يكى از ما را خواهند كشت . و اگر يكى از شمار آنان گرفتار آيد ، ما زندگى خوبى نخواهيم داشت . نظر خود را بيان كنيد . [ يا اين كه : اگر از شما كشته شوند ، ديگر زندگى برايتان بىمفهوم است . ] ( 2 ) در اين هنگام مخالف ديگر ابو جهل جنگ طلب به پا خاست و خواستار بازگشت لشكر مكه و گريز از جنگ شد : حكيم پسر حزام ميان مردم رفت و نزد عتبه پسر ربيعه گفت : اى ابو وليد ! تو بزرگ و سرور و فرمانرواى قوم هستى ؛ آيا مىخواهى خيرى نصيبت گردد كه تا ابد از آن ياد شود ؟ ! گفت : اى حكيم ! آن چيست ؟ گفت : مردم را - [ بدون جنگ ] به مكه بازگردانى و كار همپيمانت عمر و پسر حضرمى را - كه در سريهء نخله كشته شد - بر دوش بكشى . عتبه گفت : من چنين كردهام و تو از آن خبر دارى . او هم پيمان من بود و خون بها و آن چه از